خرید بک لینک
بچه که بودم آرزوی لباس عروس نداشتم برخلاف دوستام که همه لباس پفی داشتن و کفش تق تقی من اصلا توو این باغا نبودم ، اونا حساسیتشون رو دست و پای عروسکشون بود که کنده نشه و جوش لباس مخملی هایی رو میزدن که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

بعداز سالها دوباره نشستم پای مستند و ان هم مستندهای سیاسی روز! تنها یک تلنگر پای مرا به سالهای گذشته ام ادمهایی که میشناختم و اطلاعاتی که یه یک گوشه ذهنم خاک میخورد باز کرد . چند روزی نمانده است که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

میدانم که ممکن است تلاش هایم بی ثمر بماند ، میدانم که ممکن است هیچ وقت دیگر روی ماه گوشی ام را نبینم و دوهفته ایست برای بازیابی تمام, اطلاعاتم دست به دامن سایت های خارجی و پروازهای قزاقستانی و سایت بوکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

برای اخرین بار به پلیس امنیت اخلاقی رفتم! سر صبح انجا بودم که صف نباشد! باخودم عهد کردم اگر رفتم و گوشی من نبود یک راست بروم دادگاه انقلاب! داخل اتاق شدم گوشی دوستم را اوردند و او تحویل گرفت و باری دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

همه ی ادمهای اطراف من ادمهای پرحرفی هستند . حتی خودم . پدرم مادرم برادرهایم و حتی نوه هایمان. از ان نوع وراج های دوست داشتنی که هیچ جمعی را خالی و ساکت نمیگذارند . بلاخره حرفی برا گفتن می یابند. او ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

گاهی با خودم فکر میکنم که اکنون بااین همه گسترش شبکه های اجتماعی بااین همه به روز رسانی دیگر چه کسی وقت دارد و وقت میگذارد تا بلاگفا را دنبال کند ! حالا در عصر وب نیز توییتر برای خودش محفلی بر پا کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

یک طبقه از کتابخانه ی شخصی من متعلق به سررسید, است . هرکدام رابرای کاری استفاده میکنم .سر رسیدهایی که عید هدیه میگرفتم را نگه میداشتم . دفترهای متفاوتی دارم حدودا چهار یا پنج جلد میشود و در هرکدام چیزیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

طلوع روشن صبحی در این روزهای درگیری مدام ؛ هرروز صبح و هرشب دلم با احوال پرسی ات گرم شده و هرچه میگذرد را فراموش کرده ام !سختی ها رابا لحنی گرم سبک کردی و تا توانستی حضورت را پررنگ کردی تا کسری هاکم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

قدر اشکها را باید دانست... . . . به هرزبان که روضه بخوانند اشک جاری میشود شعور اشک ازحد زبان فراتر است ما بااین اشکها شعور پیدامیکنیم چطور میتوان گفت روضه ی اباعبدالله الحسین ترو تازه ترین و پرجریان تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

تو ذهنم تصور میکنم دلم اینقدر تشنه اس که میخوام سالها مثل دوتا پیرهن کوک خورده به هم متصل باشیم !هیچ جا نری که من نباشم؛یه لحظه ی از جلو چشمم غایب نشی ...

میدونم که این خواسته وصله, و پینه بودن هم تاریخ انقضا داره ولی بلاخره که هرکسی یک باراین رابطه رو تو دنیا باید کمال و تمام تجربه کنه مگه نه؟!

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 6:19

- تو ناراحت نیستی سی سالت داره میشه ؟ میگم :من خوشحالم ! عقلم کامل شده ، زیبا شدم خانم شدم .میدونی شاید فکرا فرق میکنه ! -وای سی سالگی کابوس منه !! میگم:اخههه چرا کابوس؟ خدایی مریم ، من خودمو نگاه میکنم توو آینه میبینم سن الانم خوشگل ترین حالتی بوده که تاحالا داشتم . تا حالا اینجوری نبودم کامل شدم قشنگ تر شدم واقعا کجای این کابوسه ؟ -چروکای زیر چشمم کابوسه ! اصن همین همین عدد سی کابوسه!!! میگم: دیگه وقتشه ظاهرگرا نباشیم !یکم راحت باشیم و عمق ماجراها رو ببینیم . آروم باشیم و از درون خودمون و زحمتی که برا "شدن " ها کشیدیم لذت ببریم ! آدما ممکنه راحت از همچنین موضوع و مفهومایی بگذرن و سطحی نگر باشن ولی دلیل نمیشه ماهم همین باشیم !من از طبعم فکرم درونم فهمم بیشتر از قیافم لذت میبرم و شاید همیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 20:36

انکارت میکنند ناامیدت می کنند دوام میاوری میجنگی و قله را فتح میکنی نتیجه این می شود که این بار عده ای دشمن داری که سنگ هایی در مشتشان میفشارند و منتظر زمان موعودند ! پ.ن:بدترین قسمت موفقیت این است که دوستهایت کم میشوند ! راستش سنم کم بود اما برایم اتفاق های بزرگی افتادو چشمم زیادی به این دنیا دریده شد.مثلا گوشه ی کوچکی از ان اتفاق ها این بود که وقتی روو قله ایستاده بودم همه از من روو برگردوندن جواب سلامم دیگه نمیدادند . دیدن من براشون رنج و عذاب شده بود و حتی وسط حرفهام پاشدن و رفتن و دقیقا همین ادمها وقتی خوردم زمین دایه های مهربونتر ازمادر شدن و حسابی دور و برم شلوغ شد ! پ. ن : دو تا نکته ی بد دیگه هم توو این اتفاق بود اولیش این که این ادما سخت پایبند مذهب و دین بودند و کافر نبودن ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 20:36

عاشق کشی

ااز بلایای دنیا همین یک قلم را کم داشتیم که دراوج دلتنگی دستت را در دست دیگر ی و عیشت را کوک و لبت را خندان ببینیم !که از این فقره هم دنیا مارا بی نصیب نگذاشت !و پیاله ی مان را تا لب پر کرد !از اسمان هم اکنون سنگ هم ببارد دیگر تعجب نمیکنم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ساعت 0:8 توسط حضرت باران |


برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 20:36

شده تو طول روز به هر دلیلی یا بی دلیل خاطره ای هرچند مربوط به سال ها قبل رو در ذهنتان مرور کنید و گوشاتون سرخ بشه ؟ عرق کنید و حس کنید چه قدر بد شد ؟ یااینکه مثلا یه دست نوشته از خودتون به یه نفرو بعد از سال ها ببینین و حالتون دگرگون بشه که ای وای ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 6:52

شاید بزرگترین نیازی که در جماعت جهانی امروز هست نیاز به لیدر و جلودار ورهبره!نیاز به مربی توو هرچیزی !وگرنه اوشو اینقد طرفدار پیدا نمیکرد و یا ادما حتی برا خودکشی با قوانین نهنگ ابی جلو نمیرفتن !میتونه این نیاز اینقد عمیق باشه که ادم هرجا کورسویی از چراغی روشن ببینه دنبالشو بگیره و بره!

پ .ن :هیچ وقت تو زندگیم نیاز به لیدر و راهبر رو تااین اندازه حس نکرده بودم!

برچسب: نویسنده: کامران احمدی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 6:52

صفحه بندی